شنبه 28 شهریور ماه سال 1388 ساعت 01:17

نوشته شده توسط: یک دیوانه


بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبیست به زیر آبها پای کوبیست

مزارع تشنه جو را پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست


حال این دیوانه پنج شنبه عجیب بود. جلوی کامپیوتر در تاریکی اتاق با دل سپردن به نوای استاد مسلم آواز ایران نوای زبان آتش و آلبوم رندان مست و نوای بغض آور بزن باران حبیب....

آری بزن باران

بزن باران که سخت امشب هم دلگیرم...

صبح دم شنبه ۲۸ شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت جهنمی...

یکی درد اخبار صبح و برنامه های این چند روز رسانه ی نسبتا ملی و توهین و سرکوب خاتمی به هر شکل و ممانعت از اجرای نماز توسط هاشمی و دیگری غم دوری و فراغ...

آری فراغ...

شاید این پست آخر یک دیوانه از این مرز کوچک باشد. این دیوانه دارد ره سپار شهر نیاکان خود می شود و باید سالی را در آنجا بگذراند. دو ترم درس بخواند و مثلا مدرک دار شود. که این مدرک ها هیچ به دردش نخورد و برای خود این با مدرک طی طریق کند و خیابان ها را متر کند و به هر سو نگاهی کند و سوژه ای گیر بیاورد برای نوشتن و سیگار پشت سیگار بگیراند. آری ره سپار شهرستان نیاکان خود هستم و این پست را برای وداع کوتاهی می نویسم تا درآنجا مستقر شوم و با دیدی جدید در شهری جدید بار دیگر خیابانها را گز کنم و با تاکسی هایش گشت و گذار کنم.

و این نگرش آنارشیستی را در جای دیگر پرورش دهم. شهری که اگر عطسه ای کنی تمام شهر خبردار می شود و آن قدر کوچک است که تمام شهر می شود چند خیابان این تهران.

نمی دانید در این چند روز دلم چقدر باران می خواست. به مراد دلم رسیدم و پنج شنبه زیر باران مست و لایقل پایکوبی می کردم تا دوستی آمد و مرا از این حال بیرون کرد و به ملاقات یک فامیل نیمه مشترک رفتیم. بیچاره راننده بوده و حال تصادف کرده که امید داریم هرچه زودتر بهبود یابد.

ولی درد این دیوانه با این چیزها آرام نمی شود این دیوانه هنوز می خواهد باران ببارد و زیر باران برای خود مستانه برقصد و پایکوبی کند و بگوید بزن باران...

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران و شادی بخش جان را

به باران خوش و شیرین کن زمان را

به بام غرقه در خون یاران به پا پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش گهی آشوب بباران

برن باران بشو آلوگی را

زدامان بلند روزگاران...

آری مستانه برقصد نه فقط برای دل خود و تنها آرزویش... ولش کن این یک آرزوی را بگذارید هنوز برای خود داشته باشم.

تمام این تاریکی این ایام را که کنار بگذاریم تنها چیزی که می شود از آن گفت تنها همین ماه رمضان بود که دیگر دارد بار و بنه ی خود را جمع می کند و از این دیار ره سپار می شود و هر چه که بود گذشت.

امشب را آمده ام فقط بگویم خداحافظ نه از درد بگوید نه از تاریکی و سیاهی و نه از چیز دیگری.

تنها می خواهم بگویم دیگر خداحافظ دیوانه.

دیگر خداحافظ لیدی عزیز...

دیگر خدا حافظ دختر آریایی...

دیگر خداحافظ رفیق هامون عزیز...

دیگر خداحافظ سایه، ستاره، علیرضا، آوا، پویا، فرشته، پژمان و...

دیگر خداحافظ به ستان، دیگر خداحافظ نسل سوخته...

دیگر خداحافظ حاجی ماکسیما...

دیگر خداحافظ تاکسی های چهار شنبه تهرانی...

دیگر خداحافظ دختر گل فروش...

دیگر خدا حافظ آبجی سینتیا...

و دیگر خداحافظ رها...


پی نوشت ۱: خوب ما که رفتیم ولی اگر ندیدینمون یه شب جمعه نیم آرد نون و حلوا کنید بدین به گداهای محل بخورن و فحش بفرستن به هفت پشتم و بگن خمیرش ترش بود و شیرَش کم.

پی نوشته ۲: حال این دیوانه اندکی متغییر است. گاه کمی شاد و گاه بسیار افسرده. به دل نگیرید

پی نوشت ۳: نمی دانم برای این پی نوشت چه بنویسم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 28 شهریور ماه سال 1388 ساعت 01:14

نوشته شده توسط: یک دیوانه


بار دیگر تاکسی چهار شنبه

فصل زرد ایمان، فصل زرد رمضان

 

بار دیگر سواری های بی پایان، بی مقصد، بار دیگر نشستن در تاکسی و اتوبوس، بار دیگر سر سپردن به خیابانها و کوچه ها و مردم و این بار نگاه به رفتار مردم مخصوصا با شروع ایام سوگواری حضرت امیر المومنین علی (سلام الله علیه)

به خیابان ها که می نگری ایستگاه های صلواتی را که نگاه می کنی که برخی با پول بیت المال توسط بسیج و برخی توسط مردمی که نظری دارند حتی با جیب های نه آنچنان پر سفره ی کوچکی فراهم می کنند حتی با چند خرما و بامیه و یک چای ولی همان یک دانه خرما و چای که از دستشان می ستانی انگار مزه ی هزارها سفره و اطعمه ی رنگین را دارد. می تواند چشمانت را اشک بار کند می تواند نا خواسته بغضی را در گلویت بگنجاند که خودت هم نفهمی این بغض برای چه و برای که به وجو آمده فقط می دانی که به وجود آمده.

به خیابان ها که می نگری مردمی را می بینی که طول خیابان را بالا و پائین می کنند و هر کدام هزارها مشغله در فکر دارند و حتی تنه های که به هم می زنند را حس نمی کنند و انگار که به این تنه ها عادت کرده اند از پس هم می گذرند. می بینی مردمی را با هر شکل و لباس و ظاهر و آرایش، ولی دیدن بعضی ها انگشت حیرت را بر لبانت می گذارد و تو را به فکر وا می دارد و برخی تو را در بهت و حیرت می گذارد.

می بینی که جوانی با موهای سیخ شده و گردنبند های پنتاگرام و لباس فشن در خیابان با دوست دختر خود خیابان را طی می کند و دختر از او می خواهد برایش آب معدنی بخرد پسر در جلوی یک مغازه سفارش آب معدنی را می دهد و دختر با تعجب از اینکه چرا یک دانه سفارش داده از پسر می پرسد پس خودت چه؟ و پسر در جواب می گوید من روزه ام. می بینی که به او نمی خورد ایمانی داشته باشد، پایبند اصولی باشد، ولی حداقل این را می فهمد که به حرمت ماه رمضان با جماعتی که اندک نیستند همراه شود و به جایش گوشه ای دیگر زن و گوشه ای دیگر مردی را می بینی. زن با چادر و حجاب کامل با آرایش بسیار کم یعنی ناچیز که چندان هم مشهود نیست و مرد با یک من ریش و ظاهری اسلام گرایانه دست یکی بطری آب و دست دیگری بطری آب و سیگار و پشت چراغ قرمز حاجی ماکسیمای خودم را می بینم که هنوز دستش بوی عطر تیروز می دهد و سیگار مارلبرو می کشد و شیشه را تا نصفه پایین داده و بغلش زنی جوان نشسته که چادرش را در میان دهانش گرفته فقط اندکی از صورت معلوم است، می دانم، حس می کنم که جوان است. دختر حاجی نیست فقط می دانم زنی است که زمانه برایش چیز منحوسی رقم زده.

به خیابان ها که می نگری صف مردم روزه دار و بی روزه را می بینی در کنار و در هم زندگی می کنند و کار می کنند و آن کس که روزه دار نیست خیلی راحت روزه خواری می کند و انگار برایش رمضان و غیره فرقی ندارد ولی این افراد را که می بینم با خود می گویم ظاهر او که تا حدودی نشان احوال و خلقیاتش را دارد موجه به روزه کاری ندارد ولی نمی دانم کسی که ظاهرش معلوم است چیست و چه تفکراتی دارد او چرا روزه خواری می کند؟ البته باید از این افراد بیشتر توقع روزه خواری داشت زیرا که این افراد خوب می دانند چگونه یک کلاه شرعی بدوزند و خوب می دانند از مرجع تقلید چگونه یک حکم بگیرند و حکم را در همه چیز استفاده کنند.

تاکسی چهارشنبه تمام اینها را می بیند تاکسی چهارشنبه زندگی سخت و مشقت بار عده ای را می بیند که چگونه با سیلی صورت سرخ می کنند و آبرو را برتر از هر چیز می دانند و می بیند که عده ای دیگر نای مقاومت ندارند و به خیرینی پناه می برند که یا از روی فخر فروشی و رانت خواری یا از روی سینه سوختگی است که دست خیر به طرف نیازمندی دراز می کنند. که تنها خداست که می داند نیت هر کدام از این افراد کدام است و خودش به حساب هر کدام می رسد.

 

پی نوشت 1: خدایا اگر وجود داری، روح مرا اگر وجود دارد، نجات بده

پی نوشت 2: دلم خیلی چیزها می خواهد دلم باران می خواهد، پس بزن باران، بزن باران بهاران فصل خون است...

پی نوشت 3: دلم غزل هم می خواهد. به ستان غزل که قدقن نشده هنوز من قدقنم، تو قدقنی ولی غزل قدقن نیست پس برایم یک غزل بگو سخت نیازمند آنم

پی نوشت 4: نسل سوخته آخر تو کجایی؟ چرا دیگر حال این رفیق دیوانه ات را نمی پرسی؟ حداقل تو یک شعر مهمانم کن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388 ساعت 15:24

نوشته شده توسط: یک دیوانه 

جمعه ساعت شش صبح.

سحری نخورده، بی خوابی با اعمال شاقه. دندان درد بی پیر امانم را بریده بود. گفتم روی این متن که مدتیست ذهنم را مشغول کرده کار کنم. در میان درد دندان و نشعگی قرصها و سر درد و افسردگی و ملولی این ایام.

راستی سری به میدان ولی عصر زده اید؟ حالش را پرسیده اید؟ نمی دانم چرا این ایام که به ولی عصر می روم این قدر میدان را ناراحت می بینم. بق کرده. وسط تقاطع کریمخان، بلوار کشاورز، ولی عصر جنوبی، ولی عصر شمالی نشسته و کارگران به جانش افتاده اند و سوراخش می کنند. نمی دانید درد سکر آور دندان و نشعگی داروی بی حسی و هوای داغ و طول خیابان ولی عصر چه نوستالژی غریبی با هم دارند. خودت را که به آن بسپاری و سرازیر شوی پایین انگار دیگر پاهایت خودشان می روند حتی اگر از هر گوشه ی خیابان صدای زجه ای، دادی، فغانی بشنوی.

نه دیگر این تن خسته دیگر تاب سپردن خود به تاکسی چهار شنبه ها را ندارد. خودش را می کشد تا در خانه و ولو می شود کنار سفره ی افطار. سفره ی افطاری که از همیشه خالی تر است. خالی از صمیمیت و صفا. خالی از عشق. و خالی  از احساس و خالی از....

و تنها پر از روزمرگی و روز مرگی. روزمرگی و داغ بر سینه و فکر. که هر روز با خبرهای ساعت بیست وسی بیشتر می شود. با خواندن خبرگزاری ها بیشتر می شود و آتش از درون سینه هیمنه می کشد و تا عرش کبریایی می رود و با فوت استاد بزرگ و پروردگار عالم پایین می آید و در سینه فرو می نشیند و آرام آرام جانمان را می سوزاند. هر لقمه نان، هر جرعه آب مانند آتشی بر سینه و شکمم می شود. با خود فکر میکنم چند مادر هستند که دیگر در سینی چایشان لیوانی دیده نمی شود، کاسه ی آششان یکی کم شده و افطار را با اشک باز می کنند و روی سجاده از زور بغض غش می کنند و و بر همه چیز لعنت می فرستند و خدا را صدا می کنند.

آخرین بار دوشنبه که از ونک تا خانه را پیاده پیمودم درد سکر آور دندان با من و بود نشعگی و خستگی و پریشانی. عجب معجونی که پیل تن و روئین تن را نیز از پا می اندازد. و آنقدر دردمندم که دیگر توان بازگو کردن چیزی برایم نیست. 

پی نوشت 1: افسردگی ام دوباره بازگشته

پی نوشت 2: یاس فلسفی امانم را بریده

پی نوشت 3: انگار گم شده ام. کسی دستش را به سویم دراز کند و بازیابدم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388 ساعت 15:15

 نوشته شده توسط: نسل سوخته 

هنگامی که به آسمان خیره می شوم و ابرهای پی در پی را نظاره می کنم خود را درون گهواره ای به نام تاریخ می بینم که مرا به این سو و آن سو می برد.من گرم در گهواره تاریخ می خوابم و به چپاول قرن خود اشک افسوس می ریزم و به خدای خویش برای این همه نا مهربانی درود می فرستم و می دانم که خاک من را آسمان به تاراج برده است.

قرن من قرن غریبی ست. قرنی که در آن هیچ انسانی به انسانی نمی دارد روا و سهم دختران دشت امید در گندم زارهای خشک،فقط سیب کال و میوه ممنوعه ای ست که در کنار قانون آن را در حصار کشیده اند.حصاری که سگ های زیادی از آن پاسداری می کنند و نام آن را پاسداری از....... می گذارند.من اشکی برای این دختران به قدوم مبارک شیطان نثار می کنم و بر روح بی روح ابلیس درود می فرستم.و همین قرن است که در انسان می تند و از آدم تا حوا و محمد می خواهد که در ان غرق شوند و به آرزوی خود برسد.آرزویی که همیشه برای رسیدن به آن هابیل ها و اسماعیل ها قربانی می شوند و برای حق حسین کافی ست .برای پدران و پدران پدران من حسین کافی بود و اما برای امروز من...

برای امروز من حسین کافی نیست.حسین شروعی برای امروز ماست.او نمونه ای برای نسل دیروز بود و امروز من حسین را نمی شناسم.او تنها بخشی از زندگی بشر و شیعه بود و امروز حسین را می توان در جای دیگر یافت.حسین امروز در میان انبوه جمعیتی است که در کوچه پس کوچه های کارگر تا رسیدن به آزادی مشق خون می نویسد.حسین امروز آزادی را در میان دستان پر از سنگ دختری می بیند که قلوه های خون را در میان تسبیح مادرش ذکر می کند و خاک خیابان های شهر را مهر نماز حق و خون برادر و خواهر خود را وضوی این نماز می سازد.

حسین امروز در میان شعارهای مرگ بر...... شنیده می شود و به کشتارگاه ابدی فریاد داده می شود.حسین امروز در میان بهانه ای به نام دستبند سبز نوشته می شود تا به زندان زرد برود و من برای او گل های مخملی برای ملاقات ببرم.حسین امروز در میان ناله های مادری است که فرزند خویش را از آقایان نجیب زاده می خواهد و حسین را لعنت می کند.امروز اگر حسین بود در میان جمعیت گم می شد و شاید آرامگاه او و قتلگاه او آسفالت های چهارراه ولی عصر بود.هرگاه از این قتلگاه می گذرم صدای شیون و فرار و فریاد را می شنوم که هر روز بغضم را جلا می دهد و مرا برای مبارزه ای دیگر آماده می کند.

آری خواهر و برادر من،اینگونه سرهای در گریبان را به سرمای شب سپردند و آسمان شهر را تیره کردند.این قرن قرن خرافات و اعتقاد به ..... نیست.این قرن قرن اعتراض و مبارزه برای رسیدن کارگرهای شمال و جنوب به آزادی است.من و تو این خط در هم تنیده را باید موازی کنیم تا همه چیز را از نو بسازیم.این زمان را باید تصور کنیم که بدون نیرنگ و سرشار از آزادی ست.من دوست دارم معشوقه خود را در میان خونابه های سربی ام در آغوش بگیرم و فریاد عشق را بر سر زمین و زمان بزنم.اما جای معشوقه من و معشوقه های ما در کتاب های داستانی است که هیچ نوشته ای در آن نیست و ما در آن شعر اعتراض می خوانیم .پس برای پر کردن کتاب اعتراض این بار نه با خون که با قلم های سنگین خود همراه شوید و برای ما شعری از اعتراض بنویسید.من هم می نویسم:

به نام خدای آزادی و برابری...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388 ساعت 15:12

نوشته شده توسط: ر.رها 

سلام، (ر.رها) هستم. (رها)... قفسی دارم به عظمت رویای رهایی و از این سه حرف فقط هجی کردن آنها را می دانم. این روزها دلم سخت گرفته است و بنای گریستن را دارم، امّا بهانه نه... نه اینکه (نه) خودتان بهتر می دانید بهانه ها این روزها با هیبت های غول پیکر عرض اندام می کنند امّا... دوست عزیز، دوستان، دوستان عزیز مدّتی ست پنجه های بغض به گلویم فشار می اورد و در ستیزی پایان ناپذیر میان پنجه های فولادین بغضم و بلورهای شکننده ی اشک، اشک هایم می شکنند ولی در نهایت بغض با فولاد است. اشک هایم را رهایی نیست کاش یارای ابر بودنم را بود. کاش حاکمیت آسمان ها را داشتم آنوقت نمی دانی چه ها می گفتم – از پاره های این دل...

آنقدر می باریدم آنقدر می باریدم تا غبار از دل درختان و گنجشک هایی که دیگر به جای نفس (دود) می کشند، پاک کنم.

در بیداد گرمای مرداد ماه، سرمای دی را تا مغز استخوان حس می کنم. حس می کنم، می جوم، قورت می دهم... درد را، درک را، بغض را می گویم. نه نمی گویم، می شنوم، می شنوم و نشنیده می گیرم.

می دانی؟

تسکین است بار این وجدان بر شانه های نحیف من ذرّه ذرّه خم می شوم و نهایت من شکستن است، کسی نمی بیند کسی نمی فهمد. می گویم سلام... می گویند: رها، باز (چه) لاغر شدی؟؟!! کاش می گفتند: (چرا) لاغر شدی؟

            چرا... چرا... چرا... واقعا چرا؟

شما می دانید؟ خودم هم نمی دانم، نمی خواهم بدانم، اینجور بهتر است.

گول می مالم بر سر هر چه دانستن است، بگذار هیچی ندانم، بگذار دیوانه ام بخوانند. مگر نه اینکه (دیوانگان آبروی جهانند؟)

پس نخند به حال این دیوانه که آبرویی دارد و کم رویی ست با شرم و گاهی بی شرم.

خدا را چه می شود؟

راستی، خدا هم چشم هایش ضعیف می شود، یا شاید گوش هایش را می گیرد. این روزها "نشنیدن" زیباترین راه ممکن است.

شنیدنی ها را ندیدن، خرج اعصاب کمتری دارد.

دلم به حال طوطی سرگردان خانه امان می سوزد، احساس رهایی می کند، امّا از شما چه پنهان:

            " رهایی را اگر راهی بُوَد" ... دوستان عزیز، نیاز به دعای تک تک شما دارم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>